به یاد ندارم ، اما می دانم که تو چگونه مرا آغازیدی.
به یاد ندارم ، اما آثارش را می بینم.
لحظه ی اول ، تصمیم
لحظه ی دوم ، اراده
و لحظه ی آخر ، من!
شاید لحظه ای طول کشید تا "من" شوم اما می دانم در همان یک لحظه عشق ها بکار بردی!
مُشت اول از گِل را که برداشتی ،
نگاهی محبت آمیز به آن انداختی و با خود گفتی :
تو را با پوستی تیره و دلی مهربان می سازم
و در مُشت گِل دوم مقداری صداقت و اعتماد به نفس افزودی
و در ازای هر مشت ، بهترینهایت را در من نهادی
تا شکلی کلی گرفتم!
قدمی به عقب نهادی و نگاهی دوباره و عمیق تر کردی
نگاهت را نمی دیدم اما مهر را در آن احساس کردم!
حتماً با خود گفتی :
صورتی متفاوت و زیبا چون سیرتت برایت می سازم
و با دستان گرمت به جزئیاتم پرداختی ؛
دست و پاهای ظریف ،
گوش و دهان و بینی و ابرویی نرمال ،
و چشم که می دانم با ظرافت خاصی پروراندی
و زبان که می بینم قدرت فراوانی به آن دادی
تا شکلم کامل گشت.
و نوبت به دل رسید!
من نمی دانم اما گویا بیشترین زمان و انرژی و اراده را در آن بکار بستی!
و برای آن گشتی و بهترین جنس گِلت را برداشتی
و بهترین شکل را به آن دادی
و زمانی که آماده شد
هنگامی که در سینه ام می گذاشتی
من نمی دیدم اما عشقت را حس کردم!
و من تقریباً کامل شدم!
چند قدم به عقب رفتی و مرا خوب نظاره کردی
ندیدم اما می دانم لبخند بر لبانت نشست!
و در دل بر خود بالیدی!
و اکنون زمان پایان کار بود!
از همان فاصله
با عمیق ترین و زیباترین احساساتت
قسمتی از روحت را در من دمیدی
و من جان گرفتم!
و آنجا دیدمت!
به یاد ندارم اما می دانم دیدمت!
و تو مرا خواندی
و از علمت به من آموختی
پیشنهادی به من دادی
که به هر که داده بودی رد کرده بود!
اما من پذیرفتم!
بعد ماموریتی دادی
و برای آن توانی به من دادی و مرا راهی این سفر ساختی!
و گفتی که به یاد نخواهم داشت!
و من وقتی نفس کشیدن آغازیدم ،
تمام عشقت را از یاد برده بودم!
اما لحظه ای از زندگی نبود که حسش نکرده باشم!
از شبنم عشق خاک آدم گل شد