سکوت از فریدون مشیری
دلا شب ها نمی نالی به زاری
سر راحت به بالین می گذاری
تو صاحب درد بودی ، ناله سر کن
خبر از درد بی دردی نداری
بنال ای دل که رنجت شادمانی است
بمیر ای دل که مرگت زندگانی است
مباد آن دم که چنگ نغمه سازت
ز دردی برنیانگیزد نوایی
مباد آن دم که عود تار و پودت
نسوزد در هوای آشنایی
دلی خواهم که از او درد خیزد
بسوزد، عشق ورزد، اشک ریزد
به فریادی سکوت جانگزا را
به هم زن ، در دل شب های و هو کن
وگر یارای فریادت نمانده است
چو مینا گریه پنهان در گلو کن
صفای خاطر دل ها ز درد است
دل بی درد همچون گور سرد است!
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی ۱۳۸۸ ساعت 19:57 توسط سوده
|
از شبنم عشق خاک آدم گل شد