نمی دانم کدامین احساس مرا به تو پیوند داد ،

حسی غریب و شیرین!

اما هرچه بود از من جدا نبود ،

با من بود ،

از من بود ،

برای من بود ،

برای با تو بودن .

 

لبریز شدم ،

جانی دوباره یافتم ،

احساسی رنگین و آتشین ،

و اما ملایم و مهربان!

 

من از تو شدم ،

و برای تو خواندم ،

تو مرا در دوراهی رها نکردی ،

مرا به خود خواندی ،

و من با چشمانی بسته به سمتت آمدم ،

دستم را نگرفتی ،

اما سنگ جلوی پایم را به من نمایاندی ،

کمکم کردی از سنگ نترسم

و از آن بگذرم .

 

دیدمت ،

آوازت را شنیدم ،

اما باز دور می شوم ؛

که صدایت را نشنوم !

 

چرا با آنکه می دانم سنگ است و پا لنگ می شود ،

و احساس بی رنگ می شود ،

باز دور می شوم و کور؟!

 

با خود در تلاطمم!

چه می شد اگر سنگینیِ دانستن و نبودن ،

بر سختیِ بودن و لذت بردن ، می چَربید؟!

 

 

 

همه چیز تو این دنیا همون طور که یه روز می یان ، یه روزم همه چی رو می ذارن و میرن.

 و ما تو طول زندگی مون شاهد اومدن و رفتنای زیادی هستیم.

 با اومدن دل می بندیم و وقتی رفتن مجبور به دل کَندن می شیم.

 بعضی وقتا دل کَندن از بعضی چیزا اگه راحت نباشه ، سخت نیست ، ولی بعضی وقتا دل کَندن حتی سخت تر از نفس نکشیدن می شه ، و بعضی ها هم نَفَسشونم می دن و دل نمی کَنن.

 چی می شد اگه همه ی دل کَندنا همراه با نفس نکشیدن بود؟

 و اینجاست که فراموشی به داد آدما می رسه ، یه مدت دل با اون قضیه کنار نمی یادو بعد که زندگی مشغولش کرد ، یادش می ره و می ره سراغ دل بستن دوباره.

 بازم دل می بنده ، با اینکه می دونه باز باید دل بکَنه ، چرا؟

 رسم این دنیاست که همه چیز تغییر شکل پیدا می کنه ، خاک آدم می شه و آدم دوباره خاک.

 فقط یه فرقی بین آدم و خاک هست و اونم روح نامیراشه ، که چون می دونه این دنیا به همین جا ختم نمی شه ، بازم دل می بنده!