نمی دانم کدامین احساس مرا به تو پیوند داد ،
حسی غریب و شیرین!
اما هرچه بود از من جدا نبود ،
با من بود ،
از من بود ،
برای من بود ،
برای با تو بودن .
لبریز شدم ،
جانی دوباره یافتم ،
احساسی رنگین و آتشین ،
و اما ملایم و مهربان!
من از تو شدم ،
و برای تو خواندم ،
تو مرا در دوراهی رها نکردی ،
مرا به خود خواندی ،
و من با چشمانی بسته به سمتت آمدم ،
دستم را نگرفتی ،
اما سنگ جلوی پایم را به من نمایاندی ،
کمکم کردی از سنگ نترسم
و از آن بگذرم .
دیدمت ،
آوازت را شنیدم ،
اما باز دور می شوم ؛
که صدایت را نشنوم !
چرا با آنکه می دانم سنگ است و پا لنگ می شود ،
و احساس بی رنگ می شود ،
باز دور می شوم و کور؟!
با خود در تلاطمم!
چه می شد اگر سنگینیِ دانستن و نبودن ،
بر سختیِ بودن و لذت بردن ، می چَربید؟!
از شبنم عشق خاک آدم گل شد