یه روزی یه دوستی بهم گفت : چقدر به خودت سخت می گیری! با این همه سرزنش کردن خودت فقط دنیا رو به کام خودت تلخ می کنی ،
زندگی کن!
شاید دوستم راست گفت!
ولی وقتی می دونم هر چی که داره سرم می یاد نتیجه ی اعمال و اشتباهات خودمه ، چطور بی خیال باشم؟
تو زندگیم کم حماقت نکردم ، ولی سعی کردم پای حماقتام وایسم ،
ولی حالا یه حماقت بزرگ کردم که نمی دونم چیه!
مسخره ست!
چرا هرچی دنبالش می گردم پیداش نمی کنم؟!
یعنی نباید بدونم؟!
یا یه سقوط آزاد کردم و ضربه مفزی شدم و خودم خبر ندارم؟!
نمی خوام بگم کاش سقوط آزاد بود و بی خبری ،
نمی خوام بگم دلم می خواد برگردم عقب ،
می دونم اگه هزار بار دیگه هم بَرَم گردونن باز به همین جا می رسم!
نمی خوام اشتباهاتمو تکرار کنم!
می خوام امروزم مثل دیروز نباشه ،
می خوام از این برزخی که توش گرفتارم بیرون بیام ،
می خوام بتونم سوده باشم ،
هیچ وقت فکر نمی کردم به اینجایی برسم که یه نور کمرنگم تو تاریکیِ اطرافم پیدا نکنم!
پس چی شد اون نوری که یه شب اومد تو زندگیم و مسیر زندگیم رو بطور کلی عوض کرد و منو تا اینجا رسوند؟
نور محو شده یا من کور شدم؟
آره ،
من کور شدم!
ولی چرا؟
همیشه و همه جا ، حتی تو همین وبلاگم ،
فقط عشق رو فریاد زدم ،
کو اون عشق؟
کجاست اون دیوونگی؟
چی شد اون همه اشتیاق؟
خودت می دونی تو اوج دلگیری و ضربه ی بزرگی که خوردم ،
با اینکه زبونم داشت گلایه می کردم ،
دلم داشت می گفت :
شُکر ، هر چی تو بخوای.
خودت می دونی الآنم تو این همه نااُمیدی و شکست ،
بازم چیزی جز مصلحت تو رو نمی خوام ،
پس چرا باید این جوری شکنجه بشم؟!
چرا تو بی خبری؟
چرا تو تاریکی؟
چرا ...
چه فایده که جوابمو می دی و من نمی شنوم!
ببخش.
بازم شُکر.

از شبنم عشق خاک آدم گل شد