در
پس
هيجان
دروني ام
آرامشي
مرا
احاطه
كرده
كه
هيچ
طوفاني
را
ياراي
برهم زدنش
نيست.
در
پس
هيجان
دروني ام
آرامشي
مرا
احاطه
كرده
كه
هيچ
طوفاني
را
ياراي
برهم زدنش
نيست.
ديده ام بگشا در اين جولانگه بي همنشين
چند روز باقي عمر دلم با من نشين
عاشقم كن با همه جل و جلالت مهربان
در بدي و خوبي اين دل به همراهش بمان
من تمام هستي ام خواهم تو باشي با يقين
تو همه راز دل و بي طاقتيش را ببين
مَستم از آن عطر جاويدان كويَت دلبَرَم
تا به هر جا سوي خود دل را كِشاني مي رَوَم
در پيِ بوسيدن خاك رَهَت بي طاقتم
بي قرار بخشش دل و قبول طاعتم
ياريم ده تا بشويم جان ز هر كين و گناه
تا زُدايم خانه ي دل را ز لك هاي سياه
روز و شب فكرم تويي ، ذكر تو را خواهم مُدام
تا قبول خواهشم درمان دل باشد كدام؟
ناجي روحم در اين آشفته احوالي تويي
بند دل را پاره كردي با كدامين پرتويي؟
من كه از خود بي خودم زآن پس كه ديدم روي تو
از كدامين ره توانم رو كنم من سوي تو؟
مهربانم اين دل شوريده را سامان بده
وَز براي مرهم درد دلم درمان بده
Soodeh
عشق
افكار و اعمالي كه از عشق خالي است معمولاً مانع از اين مي شوند كه ما نداي درون را بشنويم – بايد به خاطر داشته باشيم كه ما از عشقي ناب مي آييم، پس قبول زندگي ساده به معناي جا دادن اين عشق به عنوان يكي از سه تكيه گاه اصلي هستي مادي ماست.
اين چهار بيت از رباعيات عمر خيام كه تقريباً هزار سال پيش سروده شده است، درباره ي متمركز شدن بر عشق بسيار حرفها دارد:
گر بر فلكم دست بُدي چون يزدان برداشتمي من اين فلك را ز ميان
از نو فلك دگر چنان ساختمي كا زاده به كام دل رسيدي آسان
در روز سرنوشت ساز يازدهم سپتامبر 2001، آنچه ذهنم را اشغال كرد، تماسهايي بود كه با تلفن همراه پيوسته با دفتر برج گرفته مي شد، براي حرف زدن با عزيزان و فرستادن پيام عشق نهايي...
آن روز هيچ كس براي سؤالي در مورد امور مالي يا پي بردن به وضعيت مالي خود تلفن نمي زد، چون روابطي كه براساس عشق نبود آن روز هرگز به فكر آناني كه مي دانستند چيزي نمانده است دنياي مادي را ترك كنند، نرسيد. اولويت آنان اين بود كه دفتر زندگي خود را با پيام عشق به پايان رسانند: «به بچه ها بگو آنها را عاشقانه دوست دارم.» «تو را مي پرستم.» «عشق مرا به مامان و بابا برسان.»
همان طور كه عشق در لحظات پاياني زندگي حق تقدم دارد، در لحظات كنوني زندگي نيز بايد حق تقدم داشته باشد. با بررسي و خالص كردن رابطه مان با با آناني كه از صميم قلب دوستشان داريم، مي توانيم در جهت زندگي روشن تر و شفاف تري با خودمان، و خداي خود حركت كنيم. آنچه در جست وجويش هستيم ارتباطي است كه ما را در انرژي عشق نگاه مي دارد؛ عظيم ترين، و سريع ترين انرژي در جهان هستي.
عشق هم چنين به گونه ي بي بديلي شفابخش است. مقاله اي كه به تازگي با عنوان «در آغوش گرفتن شفابخش» خواندم، مرا به ياد معجزه ي عشق مي اندازد.
در هفته ي اول تولد يك دوقلو، احتمال داده مي شد كه يكي از آن دو زنده نماند. دوقلوها را در دو دستگاه پرورش بچه هاي نارس گذاشته بودند؛ ولي پرستار گيل كاسپارين، برخلاف قوانين بيمارستان، بچه ها را در يك تخت گذاشت. وقتي اين كار را كرد بچه ي سالم دست محبتي به گردن خواهر خود انداخت – در آن لحظه ضربان قلب بچه ي ضعيف به حالت عادي برگشت و همين طور درجه حرارت بدنش.
حتي در قالب بچه هاي نارس، غريزه اي كه اساس و بنياد آن عشق است به ما مي گويد يكديگر را دوست داشته باشيم. اين پيام بسيار ساده و در عين حال بي اندازه قدرتمند است.
اگر زندگي مان را بر محور عشق استوار سازيم عشق به خداوند و عشق به خودمان، عشق به خانواده و دوستان و در نهايت كل بشر و محيط زيست – مقدار عظيمي از هرج و مرج ها و آشفتگي ها كه توصيف كننده ي زندگي ماست، از بين مي رود. اين روشي است براي ساده كردن زندگي و در عين حال جذب نداي حق.
«دكتر وين داير»
توی دنیایی که قلبا ، هر کدون یه جا اسیرن
کاش به فکر اونا باشیم که از این زمونه سیرن
اونا که تو عصر آهن ، تشنه ی یه جرعه یادن
کاش که دست کم نگیریم ، اینجور آدما زیادن
نذاریم که تو چشاشون ، بشینه دونه ی اشکی
اونا فانوسن و خاموش ، آره فانوسای مشکی
دنیاشون شاید یه شهره ، خالی از قهر و دو رنگی
توی سینشون یه قلبه جای این دلای سنگی
چهرشون شاید به ظاهر مث دیگران نباشه
اما نور مهربونی ، توی شهرمون می پاشه
غم چشماشون عجیبه ، توی خاطرا می مونه
ما ازش خبر نداریم ، چیزی رو که اون می دونه
توی این عصر پر از درد، خیلی آدما یه دنیان
خیلیا تو جمع دنیا ، بی قرار و تک و تنهان
زیر سایه ی سلامت ، هواشونو داشته باشیم
توی جمع بی قرارا ، عطر خوشبختی بپاشیم
به بهونه ی زمونه ، نذاریم که برن از یاد
بذاریم زنده بمونن ، مث عشق پاک فرهاد
قصه ی فانوس مشکی ، صحبت دیروز و فرداس
قصه شون مال حالا نیست ، از حالا تا ته دنیاس
نمی گم با این ترانه ، گل کنه محبتامون
جایی رو باید بگیرن ، همیشه تو فرصتامون
این ترانه یه اشارس به دلای خواب و بیدار
که به یاد اونا باشیم همه به امید دیدار
غم تنهایی رو باید از نگاهشون بخونیم
خدا خیلی مهربونه ، اگه ما بنده ی اونیم
خب ، هر انساني (براي خود) مذهبي دارد: چيزي در بهشت يا زمين دارد ، كه هر چيز ديگري را به خاطر آن حاضر است از دست بدهد – چيزي كه او را جذب كرده – چيزي كه از ديدگاه ديگران ممكن است بي اهميت به نظر رسد – با وجود اين ، رؤياي اوست ، ستاره ي راهنماي اوست ، آقا و سرور اوست.
اين ، هر اسمي مي خواهيد روي آن بگذاريد ، مرا جذب كرد ، مرا بنده ي خود كرد – مرا قانع كرد ديگر جاه طلبيهايم را كنار بگذارم – ردپايي از شكوه و عظمت در بهشت بود كه با همه ي وجود دنبال كردم ...
...زماني كه به چيزي اعتقاد كامل پيدا مي كنم ، ديگر آن را رها نمي سازم...
« والت ويتمن »
ديروز صبح رفتم بيرون و شب برگشتم خونه!
صبحانه ونهار و شام رو يه جا شام خوردم!
چند جاي مختلف رفتم و هر كدومش يه تأثير روم گذاشت ، و تأثير كُليش اين بود كه اون سوده زلزله تو من بيدار شد!
از خستگي زياد زود به رختخواب رفتم و از انرژي زياد 3 ساعت بعد و به زحمت خوابيدم!
و حالا يه عالمه انرژي واسه تخليه كردن دارم!
خدا به دادِ اطرافيانم برسه!
بخوان ، نخوان ، تركشاي انفجار اين آتشفشان ، بهشون اِصابت مي كنه!
يه سوده جديد با كوهي از انرژي!
حالا مي خوام تو اين منظره جديد زندگيم ، زيبايي هاشو ببينم و لمس كنم و ازش لذت ببرم.
اَزَم مي پرسه حالت خوبه؟
بهش مي گم ، ممنون ، بد نيستم.
چيزي نمي گه ، حرفاشو مي زنه.
دوباره وسط حرفاش مي گه خوبي؟
مي گم ، خوبم.
بازم چيزي نمي گه ، ولي معلومه باور نكرده!
به حرفاش ادامه مي ده.
يهو وسط حرفش مي گه:
ولي تو اون سوده سابق كه من مي شناختم نيستي!
بعد از يه مكث كوتاه ، مي گم ، ولي من خوبم.
از چي ناراحتي سوده؟
چرا اصرار داري كه من ناراحتم؟ نكنه دوست داري ناراحت باشم؟!
آخه نه اون طراوت و انرژي سابق تو صداته ،
نه اون اعتماد به نفس تو حرفات.
ناخودآگاه به فكر فرو مي رَم.
مي گم:
يه تغييراتي تو زندگيم دادم كه يه كم منو از خودم فاصله داده.
دوباره برمي گردم و همون سوده سابق مي شم.
به كمي زمان احتياج دارم.
مي گه:
نذار مشكلات زودگذر دنيا ، بتونه اذيتت كنه و بهت آسيب برسونه.
ترجيح مي دم ادامه ندم ، مي گم:
باشه ، ممنون.
وقتي تنها مي شم ، به حرفاش فكر مي كنم.
راست مي گه ، ديگه اون انرژي سابق رو ندارم.
بايد از نو به سوده شكل بدم.
سخته ولي ممكنه!
تو اين يه مدت كه با خودم خلوت كردم ،
خيلي با بقيه فاصله گرفتم ،
بدجور به اين تنهايي عادت كردم ،
بايد ارتباطم رو با دنياي اطرافم زيادتر كنم.
نيازه كه حالا از اونا يه چيزايي ياد بگيرم.
گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش
دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش
خونه ی اون حالا تو یه گلدون سفالی بود
جای یارش چه قدر تو این غریبی خالی بود
یادش افتاد که یه روز یه باغبون دوبوته داشت
یه بهار اون دو تا رو کنار هم تو باغچه کاشت
با نوازشای خورشید طلا قد کشیدن
قصشون شروع شد و همش به هم می خندیدن
شبنمای اشکشون از سر شوق و ساده بود
عکس دیوونگیشون تو قلب هم افتاده بود
روزای غنچگیشون چه قدر قشنگ و خوش گذشت
حیف لحظه هایی که چکید و مُرد و برنگشت
گلای قصه ی ما ، اهالی شهر بهار
نبودن آشنا با بازیاي تلخ روزگار
فک می کردن همیشه مال همن تا دم مرگ
بمیرن ، با هم می میرن از غم باد و تگرگ
یه روز اما یه غریبه اومد و آروم و تُرد
یکی از عاشقای قصه ی ما رو چید و برد
اون یکی قصه ی این رفتن و باور نمی کرد
تا که بعدش چیده شد با دستای سرد یه مرد
گلای قصه ی ما عاشقای رنگ حریر
هر کدوم یه جای دنیا بودن و هر دو اسیر
هیچکی از عاقبت اون یکی با خبر نبود
چی می شد اگه تو دنیا ، قصه ی سفر نبود
قصه ی گلای ما حکایت عاشقیاس
مال یاسا ، پونه ها ، اطلسیا ، رازقیاس
که فقط تو کار دنیا ، دل سپردن بلدن
بدون اینکه بدونن ، خیلیا خیلی بدن
یکیشون حالا تو گلدون سفال ، خیلی عزیز
اون یکی برده شده واسه عیادت مریض
چه قدر به فکر هم ، اما چقد در به درن
اونا دیگه تا ابد از حال هم ، بی خبرن
روزگار تو دنیای ما قربونی زیاد داره
این بلاها روسر خیلی کسا در می یاره
بازیاش همیشه یک عالمه بازنده داره
توی هر محکمه کلی برگ و پرونده داره
این یه قانون شده که چه تو زمستون ، چه بهار
نمی شه زخمی نشد از بازیای روزگار
اگه دست روزگار گلای ما رو نمی چید
حالا قصه با وصالشون به آخر می رسید
ولی روزگار ما همیشه عادتش اینه
خوبا رو کنار هم می یاره ، بعدم می چینه
کاش دلایی که هنوزم می تپن واسه بهار
در امون بمونن از بازی تلخ روزگار
« مريم حيدرزاده »
زندگي ، جاري و پابرجاست.
و همچنان تند وسريع در حال گذر است.
چه من باشم ، چه نباشم!
من مي توانم بايستم و عبور و دور شدنش را نظاره گر باشم و از آن جا بمانم.
يا اينكه پا به پاي آن بدَوَم ، و روز به روزش را سپري كنم ، تا معنايش را درك كرده و از آن لذت ببرم.
گاهي مي ايستم ، و به آن خيره مي شوم تا آن جايي را كه نتوانستم درك كنم را بينديشم ، و اين باعث مي شود از آن دور شوم. و براي دوباره به آن رسيدن ، ناگزيرم بر سرعتم بيفزايم و از لحظه هايي از آن نتوانم استفاده كنم و لذت ببرم.
شايد اين كمي دور شدن ، در ظاهر خوشگوار نباشد ، ولي هنگامي كه از بالا به آن نگاه مي كنم ، باطنش را مي بينم كه چقدر مرا به جلو راند ، و از آن دور چيزهايي را ديدم كه در ميان آن نمي شد ديد.
در زندگيم ، گاهي همگام با زمان ، و گاهي عقب تر از آن خواهم بود ، اما هيچ گاه سعي بر سبقت گرفتن از آن نخواهم كرد كه وقتي به عقب نگريستم ، آن را گُم نكرده و بيراهه نرفته باشم.
زندگي در همين لحظه معنا دارد.
آرامش ،
در مكاني بدون صدا و ناراحتي بودن نيست ،
بلكه ،
احساس آرامش كردن در اوج پريشاني و آشفتگي است.
مُشك اَهورايي
تَب و درد و غم و زاري شب و اشك و دل آزاري
سكوت و بغض تنهايي هبوط و شرم رسوايي
من و كابوس و بي تابي دل و شب هاي مهتابي
سَر و سوداي بي كاري زبان و رَشكِ بي باري
زمان و شوق بيداري دو چشم و زَجر بيماري
فراق و دوري از ياري غريب و ذلت و خواري
دوا و سينه و كامي دريغ و رنج و ناكامي
نه ناپيدا ، نه پيدايي نه بي شيدا ، نه شيدايي
همه رقصان پي نازي كه با عشوه كند بازي
بگرداند به طنّازي كِشَد دل به هوس بازي
كُند سَرمست از آوازي كه درنآيد ز هر سازي
بَرَد جان را به پروازي كه بنهُفته در آن رازي
از عشق و شور و زيبايي به وُسع و عُمق دريايي
به رنگ و روي نوراني و خُلق و خوي طوفاني
شدم حيران و زنداني به بَند و دام پنهاني
بُوَد دل مَست و رؤيايي از آن مُشك اَهورايي
soodeh
لب لعلش
شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت
روي مه پيكر او سير نديديم و برفت
گويي از صحبت ما نيك به تنگ آمده بود
بار بربست و به گَردَش نرسيديم و برفت
بس كه ما فاتحه و حسر ز يماني خوانديم
وز پي اش سوره اخلاص دميديم و برفت
عشوه مي داد كه از كوي اِرادت نروم
ديدي آخر كه چنين عشوه خريديم و برفت
شد چمان در چمن حُسن و لطافت ليكن
در گلستان وصالش نچميديم و برفت
همچو حافظ همه شب ناله و زاري كرديم
كاي دريغا به وداعش نرسيديم و برفت
دوهفته اي مي شه پامو از خونه بيرون نذاشتم.
نه برف بازي رفتم، نه دهه ي اول محرم واسه عزاداري.
حتي تو حياط خونمون هم نرفتم.
خونواده م فكر مي كنن اعتصاب كردم.
خيلي بهم اصرار كردن كه برم، و حتي باهام قهر هم كردن ، ولي نرفتم.
همه شون تعجب مي كنن كه چه طور دووم آوردم.
آخه از من بعيد بود اين همه بيرون نرفتن!
ولي من نه اعتصاب كردم، نه ناراحت بودم، نه سختم بود.
يه مدته بدجور دلم تنهايي مي خواد، چيزي كه گاهي بدجوري ازش فرار مي كنم.
تو اين دوهفته، معمولاً هيچ كس هيچ غروبي خونه نبود و من تنها بودم.
و هيچ كس سرما نخورد جز من كه خونه بودم!
تو تنهاييم خيلي چيزا بدست آوردم كه حتي تو عزاداري امام حسين(ع) هم نمي تونستم بدست بيارم.
نمي دونم بيرون از خونمون چه خبره، شهر بعد از اين همه برف چه شكلي شده، فقط وصفشو شنيدم.
هنوزم دوست ندارم برم بيرون، ولي امروز مجبورم اين تنهايي رو بشكنم.
آخه من فقط به خودم تعلق ندارم.
همين كه تونستم دوهفته مال خودم باشم، كافيه.
ديگه وقشه سهم بقيه رو از خودم بهشون بدم.
خيلي خوبم و خيلي آروم.
شُكر.
soodeh
ديدي بازم تنها شدي بيچاره ي غم ها شدي
ديدي چطور گذشت زمون گفت كه تو با غصه بمون
ديدي آخر پيشِت نموند قصه ي عاشقي نخوند
ديدي اسير شب شدي بازم دچار تَب شدي
ديدي هَمش خواب و خيال بود و يه رؤياي محال
ديدي چه زود گذشت و رفت فقط غزل نوشت و رفت
ديدي كه ياورت نديد اَشكات و از پيشِت رَهيد
ديدي شكست بال و پَرت رها شدي تو باورت
ديدي نمي اَرزيد بري بهش حقيقت و بگي
ديدي كه با ياد خدا از غصه ها شدي جدا
اگه خيالي زد به سَر خدا رو از يادت نَبَر
فقط با حكمت خدا تو مي توني بشي رها
soodeh
یه دل دارم خدا داره
زمین داره ، هوا داره
میون دریای غمش
کشتی و نا خدا داره
یه دل دارم ترک داره
ترس و یقین و شک داره
رو بام برفیش ، همیشه
یه دنیا بادبادک داره
یه دل دارم وفا داره
یه طاقی از طلا داره
تو بهترین جاش یه دونه
قصرو یه پادشا داره
یه دل دارم نگین داره
هوا داره ، زمین داره
تو دریای پر از غمش
قایق و سرنشین داره
یه دل دارم غصه داره
قفلای سربسته داره
از اونا که میان می رن
یه عالمه قصه داره
یه دل دارم ، خیال داره
عین پرنده ، بال داره
زخمیه اما زخماشم
تماشا داره ، فال داره
یه دل دارم درد داره
زمستون سرد داره
رنگ بهار و ندیده
خزونای زرد داره
یه دل دارم شیشه داره
تبر داره ، تیشه داره
آرزوهایی که شاید
یه روزی وا می شه داره
یه دل دارم دعا داره
خوبی داره ، خطا داره
خودش می گه تو این زمون
این دل کجا بها داره
یه دل دارم صدا داره
شادی كه نه ، بلا داره
یه جاش کویری یه جاش ابر
هر کدومو جدا داره
یه دل دارم جنون داره
سرخی رنگ خون داره
عاشقه و خودش می گه
هر چی داره از اون داره
یه دل دارم دونه داره
لاله داره پونه داره
طفلکی فهميده که یه
صاحب دیوونه داره
یه دل دارم دیدن داره
دیوونگیش چیدن داره
جوریه حالش که فقط
یه دنیا پرسیدن داره
یه دل دارم دریا داره
کویر داره ، صحرا داره
دنیای ما ، هیچه پیشش
واسه خودش دنیا داره
یه دل دارم ، بارون داره
لیلی داره ، مجنون داره
ناخونده توش زیاد میاد
اون همیشه مهمون داره
یه دل دارم سفر داره
خنده براش ضرر داره
گوش ندادن به تپشش
خیلی جاها خطر داره
یه دل دارم ، اگر داره
رو همه چی اثر داره
خودم تعجب می کنم
از همه چی خبر داره
یه دل دارم حباب داره
تشنه که می شم ، آب داره
گاهی یه چیزایی می گه
می گه بکن ، ثواب داره
یه دل دارم پری داره
ونوس و مشتری داره
زیر پاهای اسم اون
فراشای مرمری داره
یه دل دارم اسیر داره
کارش یه جایی گیر داره
برای خاطرات من
صندوقی از حریر داره
یه دل دارم ماه داره
بیراهه و راه داره
اندازه ی ابرای سرد
دردسر و آه داره
یه دل دارم آتیش داره
تو ابرا قوم و خویش داره
نه راه پس مونده براش
نه طفلی راه پیش داره
یه دل دارم رقیب داره
فراز داره ، نشیب داره
با اینکه آدم نشده
کلی درخت سیب داره
یه دل دارم که غم داره
یه عمره اونو کم داره
وقتی که رفته ، وقتی نیست
بی خود چرا بگم داره
یه دل دارم فقط دله
قایق عشقش تو گله
غروبا بیشتر می گیره
اما همیشه غافله
یه دل دارم اما می گه
غلط نوشتی ، ننویس
تو خیلی وقته که دادیش
اون که حالا پیش تو نیس
راس می گه ، عاشقم دیگه
عاشق و کلی بی حواس
اصن یادم نبود که دل
پیش خودم نیست و کجاس
خلاصه که اون لغتی
که یکیه با دو تا حرف
چیزیه که نداشتنش
بیشتر واست می کنه صرف
از ته دل ، نه ، نمی گم
ولی اگر که دل نبود
دروغ چرا ، تو دنیامون
انقدر غم و مشکل نبود
پیش روی دلم می گم
توهین نباشه به دلا
خوش به حال بی خیالا
خوشا به حال عاقلا