تکه ای ازکتاب"نامه هایی که پاره کردم" نوشته "مریم حیدرزاده"

 

 

من کلبه ی خوشبختی تو را روزی با گلهای شوقم فرش خواهم کرد و برایت سایبانی از جنس پناه پروردگار خواهم ساخت و قشنگترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت تا باز هم بدانی که من عاشق ترین پروانه ات بودم ، مجنون ترین دیوانه ات هستم و چه بخواهی ، چه نخواهی در خانه ات خواهم ماند با عاشق ترین لهجه ای که یک لیلای باوفا سالها زیر سایه خورشید در صحرا آموخته است با یک سبد آرزوی در حال رسیدن و سرخ ترین حس پرواز مرغی که می داند هرگز نمی رسد ، نه تنها به تو بلکه به هرکس که روزی ، ثانیه ای در این دنیا بوده ، به کسی که فرصت دارد هنوز هم در این دنیا باشد و کسی که در تالار انتظار سرنوشت ، شمارش معکوس خود را برای به دنیا آمدن آغاز کرده است.

 

                           « لمس بودنت مبارک »

 

 

 

برای اونی که همیشه با منه!

 

 

سلام مهربون:

خوبم به لطف تو.

می بینی حتی نوشتن واسه تو هم فرق می کنه ، واسه هر کی می نویسم باید حال اونو بپرسم ، ولی از اونجایی که تو با همه فرق داری و نیازی به این جور چیزا نداری ، از حال خودم می گم که بهش محتاجم!

تا به حال خیلی شده که واست نوشتم ، و همیشه هم فرق داشته ولی همیشه یه نقطه ی اشتراکی توش بوده ، اونم اینه که همیشه تَهِش یه چیزی بالاخره ازت خواستم!

ولی این بار دارم می نویسم که ببینم می تونم بالاخره بی بهونه و درخواست بخوامت!

مهربونم ، می دونم بهتر از خودم از حال و روزم خبر داری ولی دلم می خواد یه کم از خودم بگم ، دلم می خواد بگم که چقدر از زندگیم راضی و خوشحالم ، دوست دارم بگم که به لطف تو دنیا واسم چه خوش رنگ شده. غم و غصه همیشه تو کمینه و فقط منتظره ببینه کجا کم میارم تا یقه مو بگیره ، خودت که می دونی هر از گاهی کم می یارم و قاطی می کنم ، ولی بعدش دنیا رو از قبل قشنگتر می بینم و تو رو مهربونتر.

راستی چه کیفی می کنی از دیدن این همه آدم جورواجور که هر کدوم یه طرف با این زندگی درگیرن!

گاهی فکر می کنم ما آدما عروسکای خیمه شب بازی هستیم که به دست و پامون نخ وصله و تو از اون بالا ما رو می چرخونی و ما ذوق می کنیم که چه حرکتی داریم می کنیم!

البته یه جورایی همین جوریاست! ولی یه کم فرق داره! اونم فرقش تو اراده ی ماست که ندید گرفتمش!

بیشتر آدما با قضیه ی تقدیر و اراده درگیرن ، می گن اگه سرنوشت از قبل نوشته شده پس اراده ی ما هیچ نقشی توش نداره و اگه ما اراده داریم پس تقدیر بی معنیه ، ولی من معتقدم: اتفاقایی که توی زندگی سر راه آدمی قرار می گیره همه دستِ تقدیره و عکس العملی که ما نسبت به اون اتفاق نشون می دیم اراده ی خودمون. اگه تقدیر نباشه ممکنه اون اتفاق هیچ وقت نیفته و اگه اراده نباشه نتیجه های مختلفی هم وجود نداره! ما با توجه به اراده مون انتخاب می کنیم که چه جور با اون اتفاق رفتار کنیم و این می شه سرنوشتمون! و تموم این اتفاقا خواست توئه که می خوای با ما حرف بزنی و خودتو نشونمون بدی!

شاید این عقیدم غلط باشه ، شاید یه روزی به یه نتیجه ی دیگه برسم ، نمی دونم ، ولی اینو می دونم که توی همه ی این نتیجه ها نقش تو خیلی پررنگه و توش حرفی نیست!

مهربون من ، گاهی که به دور و برم نگاه می کنم ، انقده محبتِ تو رو دور و برم می بینم که می مونم بابت کدوم ازت تشکر کنم. می دونم احتیاجی به تشکر من نداری ، ولی من خیلی احتیاج به این تشکر دارم ، چون دوسِت دارم.

گاهی از خودم خجالت می کشم ، چون تو بی بهونه می دی ، ولی من با بهونه می گیرم!

می دونم انقده مهربونی که از اشتباهای بی بهونه و بابهونه م می گذری ، ولی بی بهونه ممنونتم.

می گم مهربون ، نکنه یه وقت اَزم به خاطر این همه نامهربونیم دلگیر شی و قهر کنی! بذار به حساب جایز الخطا بودن آدمیت! من دوست ندارم انقده بی معرفت و نامهربون باشم ، ولی ... آره ، می دونم که ولی نداره ، ولی تو به بزرگیت ببخش.

دیدی چی شد؟! بازم ازت چیز خواستم!

نه ، مثله اینکه من نمی تونم به همین راحتی یه کوچولو هم حتی مثل تو باشم!

آخه می دونی چیه ، از بچگی یادمون دادن هَمَش اَزت بخوایم ، هنوزم که هنوزه می گن بخواین تا بده ، درسته که خودت گفتی که بخواین تا بهتون بدم ، این نشون می ده که تو خیلی عاشق مایی ، ولی کو عشق ما که بجای اینکه همش بخوایم ، نثارت کنیم؟!

می دونم خیلی مونده که یه کوچولو مثل تو باشم ، ولی من تلاشمو می کنم که عشق رو ازت یاد بگیرم و نثارت کنم.

 

                       مهربونم بابت همه ی مهربونیات ممنون.

 

 

 

...

 

 

ساعتها در خلوت با خود کلنجار رفتم ،

تا شاید بتوانم به یک نتیجه ی رضایتمند دست یابم ،

اما چیزی نصیبم نشد جز تسلیم!

تسلیم آنچه هستم در برابر آنچه باید باشم!

چه فایده!

بارها و بارها با خود کلنجار رفتم ،

بارها و بارها تسلیم شدم ،

و بارها و بارها فقط همین یک نتیجه نصیبم شد ؛

اما باز اشتباه!

.

.

.

خسته ام!

از خودم خسته ام!

از این تکرارها خسته ام!

.

.

.

.

خسته ام از تکرار مکررات!

خسته ام از خودم که با خود درگیر می شوم!

من که نمی توانم با خود کنار آیم ، چه جای گِلِه از دیگران که بتوانند با من کنار آیند؟!

خسته ام!

ندانسته اشتباه کردن جای امیدی دارد ،

وای بر من که می دانم و باز اشتباه می کنم!

وای بر من که می بینم و سکوت می کنم!

وای بر من که باید باشم و نیستم!

.

.

.

.

.

روز در پس شب می آید و شب در پس روز ،

تکرار!

دریا جزر دارد و در پس آن مد و دوباره جزر ،

تکرار!

بهار ، تابستان ، پائیز ، زمستان ، و باز بهار ،

تکرار!

خواب ، غذا ، کار ، و دوباره خواب ،

تکرار!

.

.

.

دنیا تکرار مکررات است و زندگی سر کردن و کنار آمدن با این مکررات!

و انسان ناچار به سازش با این مکررات و خلق نو در پس این مکررات!

.

.

.

و من در پس این فراز و نشیبها و کلنجار رفتن با خود ،

گامی کوتاه و کُند برای رسیدن به خلق نو بر می دارم!

با یقین به اینکه دنیا ورای این مکررات است ،

و با امید به اینکه روزی با خود کنار خواهم آمد!

.