ساعتها در خلوت با خود کلنجار رفتم ،

تا شاید بتوانم به یک نتیجه ی رضایتمند دست یابم ،

اما چیزی نصیبم نشد جز تسلیم!

تسلیم آنچه هستم در برابر آنچه باید باشم!

چه فایده!

بارها و بارها با خود کلنجار رفتم ،

بارها و بارها تسلیم شدم ،

و بارها و بارها فقط همین یک نتیجه نصیبم شد ؛

اما باز اشتباه!

.

.

.

خسته ام!

از خودم خسته ام!

از این تکرارها خسته ام!

.

.

.

.

خسته ام از تکرار مکررات!

خسته ام از خودم که با خود درگیر می شوم!

من که نمی توانم با خود کنار آیم ، چه جای گِلِه از دیگران که بتوانند با من کنار آیند؟!

خسته ام!

ندانسته اشتباه کردن جای امیدی دارد ،

وای بر من که می دانم و باز اشتباه می کنم!

وای بر من که می بینم و سکوت می کنم!

وای بر من که باید باشم و نیستم!

.

.

.

.

.

روز در پس شب می آید و شب در پس روز ،

تکرار!

دریا جزر دارد و در پس آن مد و دوباره جزر ،

تکرار!

بهار ، تابستان ، پائیز ، زمستان ، و باز بهار ،

تکرار!

خواب ، غذا ، کار ، و دوباره خواب ،

تکرار!

.

.

.

دنیا تکرار مکررات است و زندگی سر کردن و کنار آمدن با این مکررات!

و انسان ناچار به سازش با این مکررات و خلق نو در پس این مکررات!

.

.

.

و من در پس این فراز و نشیبها و کلنجار رفتن با خود ،

گامی کوتاه و کُند برای رسیدن به خلق نو بر می دارم!

با یقین به اینکه دنیا ورای این مکررات است ،

و با امید به اینکه روزی با خود کنار خواهم آمد!

.