بی مقدمه می رم سَرِ اصل مطلب:
مگه من چی کارت کردم که باهام این جوری می کنی؟
چرا انقده بلا سرم می یاری؟!
گفتی بمون ، موندم ؛
گفتی نخور ، نخوردم ؛
گفتی اینور نرو ، گفتم باشه ؛
گفتی این کارو بکن ، انجام دادم ؛
غمگین شدی ، باهات گریه کردم ؛
شاد بودی ، به خاطرت خندیدم ؛
نبودی ، به پات نشستم ؛
گرفتی ، برای بهم نریختنت غصه خوردم ؛
دیگه چه بلایی می تونستی سرم بیاوردی که نیاوردی؟!
دیگه چه کار می تونستم واسَت بکنم که نکردم؟!
یه روز عاشق شدی ، به احترامِ عشقت سکوت کردم ؛
یه روز بی احساس شدی ، با کم محلیت ساختم ؛
فرداش اومدی گفتی هوس تنهایی کردم ، با اینکه سختم بود تنهات گذاشتم ؛
دوباره اومدی و روزت از نو شد!
ای دل ، دل دیوونه ی من ، آخه چی از جونم می خوای؟!
ای دل نامهربونم ، چرا یه کم آرومم نمی ذاری؟!
من که این همه دوسِت دارم ،
با هر سازت می رقصم ،
به هر حالی که داری احترام می ذارم ،
شبا سنگ صبورت می شم طوری که گاهی نمی ذاری ساعتها بخوابم ،
روزا بعضی ساعتامو واسه رسیدن تو به خواسته هات کنار می ذارم ،
چرا یه کم تو بهم توجه نمی کنی؟!
چرا یه کم فکر آرامش من نیستی؟!
مگه ما باهم زندگی نمی کنیم؟!
مگه همه چیمون بهم وصل نیست؟!
وقتی که نمی شه که از هم جدا باشیم ، چطور انقده منو دنبال خودت می دوونی؟!
یه کم بیا باهم قدم بزنیم و واسه زندگیمون تصمیم بگیریم!
یه کوچولو هم بذار به میل من باشه!
ای دل من که در منی و بی من! خیلی دوست دارم ، یه کم دوسم داشته باش!