...؟
خیلی وقته ننوشتم ،
دلیلش نداشتن وقت یا هر چیز دیگه ای نیست ،
فقط حسش نیومد!
یه مدته دلم نمی خواد با خودم خلوت کنم ،
الآنم نمی دونم چرا دارم می نویسم!
وقتی با خودم خلوت می کنم ،
بابت کارایی که نکردم یا باید نمی کردم ، به خودم گیر می دم ،
و چون دلم غُرغُرای خودمو نمی خواد ،
پس ترجیح می دم خلوت نکنم!
شاید یه جورایی از دست خودم خسته شدم که انقده حرف گوش نکنم!
ساعتای بیکاریمو با کارای غیرواجب پر می کنم ،
در حالی که خیلی کار واجب جلوی چشم رژه می رَن!
و من ذهنمو درگیر چیز دیگه می کنم که مثلاً فراموش کنم!
ولی حیف که این درگیری هیچ نتیجه ای جز سفید شدن موهام و زیاد شدن جوشای صورتم واسم ندارن!
معمولاً واسه ساعتام برنامه ریزی می کنم ،
ولی یه مدته دلم نمی خواد با برنامه پیش برم و عشقی زندگی می کنم!
اما این عشق ، اون عشقی که همیشه ازش صحبت می کنم نیست!
تقریباً نقطه ی مقابل اون می شه!
معمولاً از اینکه چرا همیشه هیچ چیز سر جای خودش نیست می نالم ،
ولی گاهی اوقات (مثل الان) خودم چیزا رو جابجا می کنم که سر جاشون نباشن!
چقدر عجیبیم ما آدما!
خدا حق داشت به خودش تبریک بگه واسه خلقتمون!
چون انقده پیچیده ایم که خودمونم سالها با خودمون زندگی می کنیم و کلنجار می ریم باز موفق به شناختن خودمون نمی شیم!
بازم آخرش چیزی از خودمون می بینیم که تموم سالهای قبلمونو زیر سوال می بره!!!
از شبنم عشق خاک آدم گل شد