ستاره های نقره ای فدای مهربونیات

یه دل که بیشتر ندارم اونم فدای خوبیات

ستاره های نقره ای فدای مهربونیات

یه دل که بیشتر ندارم اونم فدای خوبیات

به یاد ندارم ، اما می دانم که تو چگونه مرا آغازیدی.
به یاد ندارم ، اما آثارش را می بینم.
لحظه ی اول ، تصمیم
لحظه ی دوم ، اراده
و لحظه ی آخر ، من!
شاید لحظه ای طول کشید تا "من" شوم اما می دانم در همان یک لحظه عشق ها بکار بردی!
مُشت اول از گِل را که برداشتی ،
نگاهی محبت آمیز به آن انداختی و با خود گفتی :
تو را با پوستی تیره و دلی مهربان می سازم
و در مُشت گِل دوم مقداری صداقت و اعتماد به نفس افزودی
و در ازای هر مشت ، بهترینهایت را در من نهادی
تا شکلی کلی گرفتم!
قدمی به عقب نهادی و نگاهی دوباره و عمیق تر کردی
نگاهت را نمی دیدم اما مهر را در آن احساس کردم!
حتماً با خود گفتی :
صورتی متفاوت و زیبا چون سیرتت برایت می سازم
و با دستان گرمت به جزئیاتم پرداختی ؛
دست و پاهای ظریف ،
گوش و دهان و بینی و ابرویی نرمال ،
و چشم که می دانم با ظرافت خاصی پروراندی
و زبان که می بینم قدرت فراوانی به آن دادی
تا شکلم کامل گشت.
و نوبت به دل رسید!
من نمی دانم اما گویا بیشترین زمان و انرژی و اراده را در آن بکار بستی!
و برای آن گشتی و بهترین جنس گِلت را برداشتی
و بهترین شکل را به آن دادی
و زمانی که آماده شد
هنگامی که در سینه ام می گذاشتی
من نمی دیدم اما عشقت را حس کردم!
و من تقریباً کامل شدم!
چند قدم به عقب رفتی و مرا خوب نظاره کردی
ندیدم اما می دانم لبخند بر لبانت نشست!
و در دل بر خود بالیدی!
و اکنون زمان پایان کار بود!
از همان فاصله
با عمیق ترین و زیباترین احساساتت
قسمتی از روحت را در من دمیدی
و من جان گرفتم!
و آنجا دیدمت!
به یاد ندارم اما می دانم دیدمت!
و تو مرا خواندی
و از علمت به من آموختی
پیشنهادی به من دادی
که به هر که داده بودی رد کرده بود!
اما من پذیرفتم!
بعد ماموریتی دادی
و برای آن توانی به من دادی و مرا راهی این سفر ساختی!
و گفتی که به یاد نخواهم داشت!
و من وقتی نفس کشیدن آغازیدم ،
تمام عشقت را از یاد برده بودم!
اما لحظه ای از زندگی نبود که حسش نکرده باشم!
دلم می خواد قشنگترین عاشقونه ها رو واست بگم
ولی حیف که هیچ عاشقونه ای به قشنگی عشق تو نیست!
دلم می خواد زلالترین احساسها رو تقدیمت کنم
ولی افسوس که هیچ احساسی به زلالی وجودت نیست!
دلم می خواد نابترین عشق ها رو نثارت کنم
ولی دریغ که هیچ عشقی به بزرگی مهربونی تو نیست!
دلم می خواد خالصانه ترین حرف دلم اسم تو باشه
ولی چه کنم که هیچ حرفی لایق حتی لحظه ای از تو نیست!
دلم می خواد صادقانه ترین تمنای دلم تو باشی
ولی حتی صداقتم پیش تو کم میاره!
دلم می خواد عارفانه ترین غزلهام مال تو باشه
ولی عرفانم واسه وصفت ناچیزه!
دلم می خواد بهاری ترین شروع زندگیم به نام تو باشه
ولی دریغ که آغاز بهارم پیش تو دیره!
دلم می خواد می تونستم حتی لحظه ای مثل تو باشم
ولی حیف که لحظه ها زودگذ رن و منم نالایق!
وقتی که زندگی واسم سخت می شه ،
وقتی که دنیا به کامم تنگ می شه ،
وقتی که دیگه چیزی واسم نمی مونه که بهش چنگ بزنم و خودمو باهاش مشغول کنم ،
وقتی که دیگه کسی دورم نمی مونه که باهاش باشم و خودمو سرگردونش کنم ،
اون موقعست که یادم می یاد که تو هم هستی که می شه سراغش رفت!
با چه روئی می یام سراغت؟!
یکی نیست بهم بگه :
اینه رسمش!؟!
بی وفایی و بی معرفتی هم واسه خودش اندازه داره!
چقدر می تونی از آدمیت به دور باشی ای به ظاهر آدم؟!!
خوشی هاتو با کی قسمت می کنی؟
انقده خسیسی که خوشیهات فقط مال خودت باشه؟!
پس اون دلت تو سینه واسه چی انقده تند تند می زنه؟!
واسه چیزا و لحظه هایی که زودگذر و فانی ان؟
مگه نمی دونی که اون روحی که تو بدنته نامیراست و به غذا احتیاج داره؟
مگه نمی بینی که این چیزایی که به خوردش می دی به مزاجش سازگار نیست و اذیتش می کنه؟
چقدر خودشو به در و دیوار جسمت بزنه که غذای خودمو بهم بده نه چیزی که خودت دوست داری؟
چرا به جای آروم کردنش بهش بی محلی می کنی؟!
می خوای پشیمونش کنی از کنار تو بودن؟
نمی دونی اگر راه داشت پرواز می کرد و می رفت از همونجا که اومده!
اینه رسم امانتداری؟!
چی داره این دنیا که همه چیزای غیر این دنیایی رو بهش فروختی؟
چرا کسی سَرَم داد نمی زنه که :
ای بشر ، بیا یه کم حداقل با خودت صادق باش!
انقده خودتو با مشغولیات دور و برت گول نزن!
تو اینی نیستی که تو ظاهر واسه خودت درست کردی!
تو نمی تونی انقده کوچیک باشی!
بلند شو و یه نگاه حتی سَرسَری به قد و قامتت بکن!
این هیبت ، هیبت یه آدم نیست!
بلند شو ،
بزرگ شو ،
بازم قد بکش ،
رشد کن ،
تو می تونی همقدِ آسمون شی!
حتی بلندتر!
چرا انقده خودتو دست کم می گیری؟!
پاشو تا به خورشید برسی ،
تا ستاره ها از تو نور بگیرن ،
تا ماه در برابر تو ناچیز شه!
بلند شو و بهش نشون بده که انقدا هم نمک نشناس نیستی!
نشون بده می بینی محبتاشو و حس می کنی عشقشو.
پاشو عاشق باش.
آره ، شرمنده و خجالت زده ام پیشت ،
می دونم انقده مهربونی که ازم می گذری و می بخشیم ،
ولی من نمی تونم به همین راحتی از خودم بگذرم ،
تا رسم عاشقی رو کامل ازت یاد نگیرم آروم نمی گیریم!
خطا بسیار کردم ، دیده بر حقیقت بسیار بستم ، از شنیدن صدایت غافل گشتم ، از "خود بودن" بسیار فاصله گرفتم و از "برای تو بودن" دور ماندم. دلم از خودم تنگ است!
باز آی و دل تنگ مرا مونس جان باش وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
در این ماه مبارکت که فرصتی است برای من که "من" شوم و از "تو" باشم ، مرا جانی دوباره ده و لایق گردان که از این لطفت بهره جویم.
زان باده که در میکده عشق فروشد ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
دیگر توان هیچ کس و هیچ غم و هیچ غیر تویی مرا نیست. دستم را بگیر ، توانم ده ، چشمانم را بگشا ، قلبم را روشنایی بخش ، و به روحم آرامشی مملو از بزرگی ات ارزانی دار.
خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش ای درج محبت بهمان مهر و نشان باش
خطاهایم را ببخشا ، از دور بودنم بگذر ، غفلتم را نادیده اِنگار ، و ناپاکی ها را از من دور بگردان. برای از تو شدن سالها صبر و تلاشی که بباید را خواهم داشت.
تا بر دلش از غصه غباری ننشیند ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش
از برای تو باید زیست ، و از برای تو باید شد ، و از برای تو باید خواند. تو را باید سرود ، و تو را باید درود. به امید دیدن کویت و رسیدن به "شاید دورترین نزدیکی ات" زندگی خواهم کرد.
حافظ که هوس می کندش جام جهان بین گو در نظر آصف جمشید مکان باش
دلم را بپذیر و تنها دلدارم باش.
آخرین گناه
و شاید بزرگترین گناه
استغفر الله ربی و اتوب الیه
استغفر الله ربی و اتوب الیه
استغفر الله ربی و اتوب الیه
در این ماه عزیزت ببخش و بگذر از ما
بیامُرزمان
خطاهایمان را ببخشا
ما را به راست ترین راه هدایت فرما
و در پناه خود دار
به ما توفیق روزه داری و رازداری ات را بده
و خیرمان را بپذیر
ای معبود عالمیان
و ای زیباترینِ زیبایان
شُکر.