همه چیز تو این دنیا همون طور که یه روز می یان ، یه روزم همه چی رو می ذارن و میرن.

 و ما تو طول زندگی مون شاهد اومدن و رفتنای زیادی هستیم.

 با اومدن دل می بندیم و وقتی رفتن مجبور به دل کَندن می شیم.

 بعضی وقتا دل کَندن از بعضی چیزا اگه راحت نباشه ، سخت نیست ، ولی بعضی وقتا دل کَندن حتی سخت تر از نفس نکشیدن می شه ، و بعضی ها هم نَفَسشونم می دن و دل نمی کَنن.

 چی می شد اگه همه ی دل کَندنا همراه با نفس نکشیدن بود؟

 و اینجاست که فراموشی به داد آدما می رسه ، یه مدت دل با اون قضیه کنار نمی یادو بعد که زندگی مشغولش کرد ، یادش می ره و می ره سراغ دل بستن دوباره.

 بازم دل می بنده ، با اینکه می دونه باز باید دل بکَنه ، چرا؟

 رسم این دنیاست که همه چیز تغییر شکل پیدا می کنه ، خاک آدم می شه و آدم دوباره خاک.

 فقط یه فرقی بین آدم و خاک هست و اونم روح نامیراشه ، که چون می دونه این دنیا به همین جا ختم نمی شه ، بازم دل می بنده!