امروز می خوام سوده رو یه کم زیر و رو کنم!

هر سال اسفند که می شه ، یه خونه تکونی مفصل می کنم و خودم و سالَم رو محک می زنم ، ولی اسفند گذشته (87) این کارو نکردم ، چون انقده اون سال بهم سخت گذشته بود و واسم بد بود که دوست داشتم فقط تموم شه!

سال موش بود ، سال خودم! اول سال که تو فالنامه خوندم سال موش برای متولدین موش ، سال خوبیه که هم تو کار موفق می شن و هم تو عشق ، خیلی خوشحال شدم ، ولی آخر سال دیدم دقیقاً واسه من برعکس شده!

پارسال شروع خوبی داشتم ، مثل همه ی سالای قبلش ، بهار که آغاز ساله ، برای من هم آغاز همه چیزه! همه ی اتفاقای مهم زندگیم تو بهار شروع می شه ، تولدم ، عشقم ، آشنایی هام ، موفقیتام و ... بهارو خیلی دوست دارم و ازش لذت می برم.

سه تا از عزیزترین دوستام که هر 3تاشون متولد تیر ماه هستن و آغاز دوستی با هر سه شون بهار بود ، سال 87 پایان دوستیمون شد و امروز تولد یکی شونه که  برخلاف هر سال تولدشو بهش تبریک نگفتم!

ولی امسال برخلاف همه ی بهارای عمرم ، آغاز خوبی نداشتم ، غمگین ترین بهار عمرم رو گذروندم ، هیچ آغازی که توش اتفاق نیفتاد هیچ ، پایان های زیادی هم افتاد ، ارتباطم رو با خیلی از دوستام قطع کردم ، از خیلی چیزا فاصله گرفتم ، و با خیلی چیزا مشکل پیدا کردم.

می گن "سالی که نکوست از بهارش پیداست" ولی چی شده که پارسال برخلاف بهار خوبش ، سال بدی شد؟

و امسال که بهار بدی داشتم ، چه جور سالی خواهم داشت؟!

امروز بعدِ مدتی به وبلاگ دو تا از دوستام سَر زدم ، هر دوشون تو وبلاگشون با دلتنگی شدیدی گلایه کردن بودن! اونا هم مثل من گاهی نوشته هاشون بوی غم می داد ، ولی معمولاً واسه ی مقابله با اون ازش حرفی نمی زدن و گلایه نمی کردن ، ولی هر دوشون مثل من داغون بودن!

با خوندن حرفای دلشون ، داغم تازه تر و غمم سنگین تر شد ؛ چی داره به روزمون می یاد؟!

@@@@@

نه ،

نمی خوام شکوه و گلایه کنم ،

نمی خوام بنالم از روزگار ،

نمی خوام ابراز نارضایتی کنم از جایی که هستم ،

می دونم تو این بی نظمیِ غریبی که هیچی سر جای خودش نیست ، یه نظم ویژه ای هست که من توان دیدنش رو ندارم ،

می دونم تو مُشت این سرنوشت ، داستانهای نانوشته ای هست که یه روزی خونده می شه ،

می دونم تو دل این دنیای به ظاهر بی وفا ، قشنگی هایی هست که فقط با چشم دل می شه دید ،

من فقط می خوام بدونم کجام و به کدوم طرف دارم می رم ،

 فقط می خوام بفهمم چقدرِ کار دست منه و تو چقدرش دستم تنگه ،

می خوام درک کنم بودن و شدن رو.

@@@@@

 

آره ؛

آغاز خوبی نداشتم ،

بهار خوبی هم نداشتم ،

شاید سال خوبی هم نداشته باشم ،

ولی اینا دلیل نمی شه واسه خوب نبودن!

تو روزای خوب ، بَد نباشی هنر نکردی!

@@@@@

سوده ،

حرف زیاد زدی ،

تو همین وبلاگ تموم حرفات و عقاید و علایقت ثبت شده ،

درسته که اونا رو تو روزای خوش گفتی ، ولی حالا وقت عمله!

گفتی عشق هست ،

حالا وقتشه که نشون بدی تو روزای ناخوشم هست!

گفتی دنیا زیباست ،

حالا وقتشه زیباییشو ثابت کنی!

گفتی از ایمانت هیچ وقت برنمی گردی ،

الآن موقعیه که ایمانتو محک بزنی!

به خودت ثابت کن که می تونی!

اون ایمان هنوز شعله وره ،

اون عشق هنوز وجود داره ،

ثابت کن که با عشق و ایمانت می تونی تو همین دنیای به ظاهر بی رحم ، سرنوشتتو خودت رقم بزنی!

ثابت کن که این همه تلخی شاید شکستِت ولی نتونست عوضت کنه!

کمر راست کن و دوباره سوده شو!

همون سوده عاشق و دیوونه که همه رو دوست داشت.