راز عشق
و خداوند عشق را آفرید ... 
قالب وبلاگ

خدایا سرده این پایین
از اون بالا تماشا کن...
اگه میشه فقط گاهی
خودت قلب منو"ها"کن
خدایا سرده این پایین
ببین دستامو می لرزه
دیگه حتی همه دنیا
به این دوری نمی ارزه
تو اون بالا من این پایین
دوتایی مون چرا تنها ؟
اگه لیلا دلش گیره
بگو مجنون چرا تنها؟!!
بگو گاهی که دلتنگم
از اون بالا تو می بینی
بگو گاهی که غمگینم
تو هم دلتنگ و غمگینی
خدایا...من دلم قرصه!!
کسی غیر از تو با من نیست
خیالت از زمین راحت
که حتی روز! روشن نیست
کسی اینجا حواسش نیست
که دنیا زیر چشماته
یه عمره یادمون رفته
زمین دار مکافاته!!!
فراموشم میشه گاهی
که این پایین چه ها کردم
که روزی باید از اینجا
بازم پیش تو برگردم
خدایا... وقت برگشتن
یه کم با من مدارا کن
شنیدم گرمه آغوشت
اگه میشه منم جا کن...

 


[ چهارشنبه هجدهم دی 1392 ] [ 13:13 ] [ سوده ]

تمنای دیدنت ، بوسیدنت ، در آغوش کشیدنت ...

مدتی است که رهایم نمی کند !!!

چه شد که عاشقت گشتم !؟

تو همیشه عاشقم بودی و نمی دانستم !

تو در هر حال مرا می دیدی و نمی دیدمت !

تو در هر کار همراهم بودی و لمست نمی کردم !

هر شب نوازشم می کردی که آرام بخوابم و احساست نمی کردم!

چه بود که سالها عاشقیت را نفهمیدم و ندیدمت ؟!

چه شد که لحظه ای دیدم و مدهوش شدم ؟!

سالها بیتابی ام برای تو بود و نمی دانستم !

چه خوب که یافتمت !!

ولی دریغ که تو در تمام لحظاتم هستی و من از بیشترش غافلم !!!

چرا مرا فراموشکار آفریدی که اینگونه عاشقیت را هر لحظه از یاد بَرَم !؟

کاش می دانستی چه دردی دارد هنگام هوشیاری که می فهمی حتی لحظه ای فراموش کرده بودی !

کاش می دانستی بی بازگشت بودن بعضی لحظات چه طعم تلخی دارد که فراموش شدنی نیست !

کاش می توانستی تو هم دوری از خودت را حس کنی !

آن وقت دیگر مرا فراموشکار نمی آفریدی !!

دلم تنگ است ...

دلم از بی وفایی هایم گرفته ..

دلم تنگ عشق بازی با توست !

ولی دریغ که این حس خجالت رهایم نمی کند که در آغوشت بگیرم !

از تو شرم دارم ..

شرم غفلتم ،

بی وفاییم ،

نافهمیم !!

چرا هنوز عاشق منی ؟!

چرا با دیدن این همه بی وفایی سرد نمی شوی ، رهایم نمی کنی ؟!

آری ، تو راست می گویی ...

من عاشقی بلد نیستم که خیال می کنم با این چیزها عشق کمرنگ می شود !!!

عشق ابدی تو مرا از رو بُرد !!

تسلیمم .

[ شنبه نهم شهریور 1392 ] [ 12:40 ] [ سوده ]


شاید زندگی اون چیزی که ازش انتظار داری نباشه


شاید دنیا اون جایی که فکرشو می کنی نباشه


شاید آدمی اون طوری که تصور می کنی نباشه


ولی مطمئن باش خدا همیشه همون جوریه که گفته می شه !


هر چقدر تلاش کنی و مدرک دست و پا کنی که یه جایی یه چیزی گفته که اون نشده ،


بعدش بهت ثابت می شه که تو کم طاقت بودی و خوب به قضیه نگاه نکردی !


[ سه شنبه هشتم اسفند 1391 ] [ 10:25 ] [ سوده ]
دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود!

پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد،

داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد،

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد،

آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد ،

به پر و پای فرشته ‌و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد،

كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد،

دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن."

لا به لاي هق هقش گفت: "اما با يك روز... با يك روز چه كار می توان كرد؟..."

خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمی‌يابد هزار سال هم به كارش نمی‌آيد"،

آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و يک روز زندگی كن."

او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می‌درخشيد، اما می‌ترسيد حركت كند، می‌ترسيد راه برود، می‌ترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايده‌ای دارد؟ بگذار اين مشت زندگی را مصرف كنم.."

آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد می‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، می‌تواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند....

او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما...اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمی‌شناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد،

او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد،

لذت برد و سرشار شد و بخشيد،

عاشق شد و عبور كرد و تمام شد،

او در همان يك روز زندگی كرد!

فردای آن روز فرشته‌ها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسي كه هزار سال زيست!


[ یکشنبه یکم بهمن 1391 ] [ 13:3 ] [ سوده ]


به دنبال خدا نگرد !!!

خدا در بیابان های خالی از انسان نیست …

خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست …

خدا در مسیری که به تنهائی آن را سپری می کنی نیست …

خدا آنجا نیست …

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست.

در قلبیست که برای تو می تپد ….

خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد …

خدا آنجاست ...

در جمع عزیزترین هایت است …

خدا در دستی است که به یاری می گیری …

در قلبی است که شاد می کنی،

در لبخندی است که به لب می نشانی …

خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست …

لابلای کتاب های کهنه نیست …

خدا در عطر خوش نان است ،

آنجاست که زندگی می کنی و زندگی می بخشی

خدا در جشن و سروریست که به پا می کنی …

آنجاست که عهد می بندی و عمل می کنی …

خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد …

آنجا نیست …

او جائی ست که همه شادند،

جائی است که قلب های شکسته ای نمانده …

خدا را در غم جستجو نکن،

در کنج خاک گرفته آنچه که سال ها روایت کرده اند، نگرد …

آنجا نیست …

خدا را جای دگر باید جستجو کنی …

جوانمرد هائی که با پای پیاده میروند به جستجوی خدا او را نخواهند یافت …

خدا نزدیکتر از آنست که فکر می کنیم

خدا اینجاست …


[ دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 ] [ 12:2 ] [ سوده ]
 
[ پنجشنبه شانزدهم آذر 1391 ] [ 19:7 ] [ سوده ]
 

 

نمی دونم چرا هروقت پای نوشتن می شینم ، غم و غصه هام یادم میاد و هوس شکوه و شکایت می کنم!

شاید دلیلش این باشه که تا زمانیکه دلم نگیره سراغ نوشتن نمیام!

ما آدما همینیم ، کاریشم نمی تونیم بکنیم ! تا وقتی که خوشیم خدا رو هم بنده نیستیم! وقتی ناخوشی گریبونمون رو می گیره ، اون وقت دست به دامن خدا می شیم!

خیلی صبر داره خدا که با ما سر می کنه!

البته کاریشم نمی تونه بکنه ، خودش خواسته ، پاشم وایستاده!

دلم نگرفته ، فقط تنگه!

تنگه واسه نوشتن ، خوندن ، خلوت کردن ، و حتی از طبیعت لذت بردن!

دلم تنگه واسه یه خلوت حسابی و تعیین تکلیف با خودم!

اگه بگم وقت ندارم دروغه!

اگه بگم منتظر چیزی هستم هم دروغه!

راستش اینه که می ترسم با خودم روبرو شم! می ترسم از چیزی که باید باشم و نیستم!

می ترسم از اینکه باز به خودم قول بدم و نتونم!!!

 

 

[ دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 ] [ 11:43 ] [ سوده ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

از شبنم عشق خاک آدم گل شد

بس فتنه وشور درجهان حاصل شد

سرنشتر عشق در رگ روح زدند

یک قطره از آن چکیدونامش دل شد

امکانات وب
  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ